۱۳۸۹ خرداد ۶, پنجشنبه

عاطفه

عاطفه يعني دو چشم مهربان
با نگاهي سبز خالي از خزان

عاطفه يعني كه برگ و باغ گل
در كنارش دست هاي باغبان

عاطفه يعني شكوفا مي شود
در كويري خشك گل هاي جوان

عاطفه يعني كه گل گفتن و نيز
گل شنيدن محضر سبز زمان

عاطفه يعني كه فكر يكدگر
در گذرگاه پر از پيچ زمان

عاطفه كه دستش را بگير
دست هاي مهر را از خود مران

عاطفه يعني نوازش كاشتن
ميوه اش هم چهره هاي شادمان

عاطفه يعني كه تقسيم خوشي
از محبت قسمتي تقديمتان

عاطفه يعني كه از عمق وجود
مهر ورزيدن براي ديگران

عاطفه يعني سراپا عشق و شور
در حريم حرمت پاك جنان

عاطفه يعني خدا در هر دلي
رخنه كرد او مي شود جانان جان

عاطفه يعني رهايي خواستن
از هواي نفس و آن نامهربان

عاطفه يعني زلالي رود حق
جاري اندر خاك جسماني جهان

عاطفه يعني تمام جان من
اي خدا بر جان او رحمت رسان

مهران بيغمي

نفس عشق

من از آن دم كه در اين عالم هستي

نفس از عشق و سراپا مستي

به جهان و به جهان بخش

كشيدم

هنر عشق بديدم

از خدا عاشقي و سر مستي

زندگي با عشق

درخواست نمودم

و براي همگان نيز

همان مي خواهم

مهران بيغمي

شوق ديدار

اگر در كهكشاني دور

دلي يك لحظه در صد سال يادم مي كند بي شك

دل من در تمام لحظه هاي عمر

به يادش مي تپد پرشور

و در اين صحنه هاي شور

همي آهسته مي گويم حديث عاشقي از دور

كه در اين نو گرايانه زمان بي زماني

وقف بس معشوق مي گردد

نمي دانم توان ديدنش دارم؟

توان گفتنش دارم؟

نمي دانم چرا در لحظه هاي شور

بدون ديدنش از دور توان درك هم دارم

دل من در تمام لحظه هاي عمر

به يادش مي تپد پرشور

مهران بيغمي

تو را مي خواهند

دردمندان غم عشق دوا مي خواهند
به اميد آمده اند از تو تو را مي خواهند

روز وصل تو كه عيد است و منش قربانم
هر سحر چون شب قدرش به دعا مي خواهند

اندر اين مملكت اي دوست تو آن سلطاني
كه ملوك از در تو نان چو گدا مي خواهند

بلكه تا بر سر كوي تو گدايي كرديم
پادشاهان همه نان از در ما مي خواهند

زان جماعت كه ز تو طالب حورند و قصور
در شگفتم كه ز تو جز تو چرا مي خواهند

زحمتي ديده همه بر طمع راحت نفس
طاعتي كرده و فردوس جزا مي خواهند

عمل صالح خود را شب و روز از حضرت
چون متاعي كه فروشند بها مي خواهند

عاشقان سر كوي تو خود اين همت بين
كه ولايت ز كجا تا به كجا مي خواهند

عاشقان مرغ و هوا عشق و جهان هست قفس
با قفس انس ندارند هوا مي خواهند

تو به دست كرم خويش جدا كن از من
طبع و نفسي كه مرا از تو جدا مي خواهند

عالمي شادي دنيا و گروهي غم عشق
عاقلان نعمت و عشاق بلا مي خواهند

سيف فرغاني هر كس كه تو بيني چيزي
از خدا خواهد و اين قوم خدا مي خواهند

در عزيزان ره عشق به خواري منگر
بنگر اين قون كيانند و كه را مي خواهند

سيف فرغاني -شاعر منتقد

وقت

روزگاران ِ همه

آن چنان مي گذرد

كه اگر لحظه اي آرام شود

نگرانش باشيم

شايد اين حال عجيب

در همه عمر براي هركس

لحظه اي دست دهد

پس در آن يك دم خوب

همگان صاحب آنش باشيم

مهران بيغمي
6/3/89

انسان

من اكنون با تو مي گويم

تو اي محبوب دل ها

اي تو مسجود ملائك

تو اي تنها بهانه از براي آفرينش

جاودانه ماندن نامت

رهين عشق بازي هاي تو با اوست

در اين دنياي پرآشوب

عليرغم تمام ناروايي ها ي حاكم بر روان عاشق دل كوب

دلت را از همه رنگي و دل تنگي

جدا كن تا بداني هم چنان پاينده تا دوران دور

مي تواني نام خود را چون بزرگان گذشته

بر دل و جان همه عشاق دل خسته

به آب عشق بنگاري

و تا هستي به جا باشد

نشان نام تو هم بر ملا باشد

بماند جاودان

شادان

مهران بيغمي
6/3/1389


۱۳۸۸ آذر ۱۵, یکشنبه

عیدانه غدیر

یاد او سررشته ی آمال ما
عیدانه ی غدیر

شد عید غدیر خم ای ساقی گلرخسار
شکرانه ی این عشرت خشت از سر خم بر دار

بر دار صلای عام خوش گیر به عشرت جام
می خور که در این ایّام بخشند گنه بسیار

از جام می گلگون ؛ کن شاد دل محزون
خون کن به دل گردون زین قطره خون زنهار

می خور که نیندیشی از هیچ کم و بیشی
در عالم درویشی از شاهی ات آید عار

می نوش که از غمّاز پوشیده نداری راز
می نوش که گویی باز با مدعیان اسرار

تا چند نهان داری راز دل خود باری
وقت است که بر داری این پرده ز روی کار

تا چند بود پنهان اسرار حقیقت ؛هان
وقت است که با یاران این راز کنی تکرار

رازی که به حکم دوست مقصود دو عالم اوست
او مغز و جهان چون پوست او چون گل و عالم خار

روزی است که از داور شد حکم به پیغمبر
تا خود به سر منبر بی پرده کند اظهار

کان را که منم مولا ؛مولاست علی او را
فرمود شه لولاک کس را نرسد انکار

آن کس که محبّ اوست یارب تو مراورا دوست
وان را که عداوت خوست خوی تو از او بیزار

ای هادی راه من لطف تو پناه من
هستی تو گواه من بر خلق از این گفتار

بگرفت علی را دست فرمود بلند از پست
تا آن که بر هر هست خود تازه کند دیدار

در تهنیتش لبها ؛ شد باز در آن صحرا
هر چند که بر اعدا این بود بسی دشوار

تصدیق کنان یکسر بر گفته ی پیغمبر
آن کز همه دشمن تر برخاست نخستین بار

"بخّ لکَ" اندر لب ؛ لیکن ز حسد در تب
صد کینه ز حکم رب ؛ در سینه منافق وار

چون حاسد جاه خان ؛ صد آتشش اندر جان
در دل بری از اذعان ؛ بر لب همه اش اقرار
سید محمد علی وامق یزدی (قرن 13)